آگاه: بعد از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، نخستین نسل از سینماگران مهاجر مانند پرویز صیاد و رضا علامهزاده تلاش کردند با تکیه بر ساختارهای کلاسیک و سناریوهای تکراری، آثاری چون فرستاده و مهمانان هتل آستوریا را در جهت اهریمنسازی از جامعه جدید ایران بسازند. اما این آثار به دلیل لکنتهای آشکار فرمی و ساختاری، هرگز از سطح محافل کوچک سیاسی فراتر نرفتند. حتی تلاش مستقیم کمپانیهای بزرگ هالیوودی برای دیگریسازی عریان و خشن در فیلمی مثل «بدون دخترم هرگز »به کارگردانی برایان گیلبرت، به یک شکست همه جانبه تجاری و بیآبرویی هنری بدل شد؛ چرا که تصویر ارائه شده بیش از حد زمخت، کاریکاتورگونه و فاقد پیچیدگیهای انسانی بود.
این ناکامیها موجب شد تا سیاستگذاران فرهنگی غرب به فرمول هوشمندانهتری روی آورند، یعنی دیگریسازی آکادمیک و فرهنگی از طریق مهرههای فارسی زبان و تحصیلکرده غرب. چهرههایی چون شیرین نشاط، آذر نفیسی و مرجان ساتراپی، واسطههای این معامله دو سر برد بودند. آثار سفارشی آنها نظیر رمان مصور پرسپولیس (۱۳۷۹)، کتاب لولیتاخوانی در تهران و فیلم زنان بدون مردان دقیقا با هدف ایجاد دوقطبیسازی عمیق میان جامعه ایرانی طراحی شدند. این بازنماییهای تحریف شده، با فروش میلیونی پرسپولیس در سراسر جهان و اهدای جوایز کن و اسکار، وظیفه داشت افکار عمومی غربی را برای پذیرش پروژههای خصمانه، تحریمهای کمرشکن و بسترسازی مداخلات شبهنظامی آماده کند. اما کارنامه ساتراپی پس از انفجار رسانهای پرسپولیس، شتابان رو به افول گذاشت. آثاری چون خورش آلو با مرغ، صداها و رادیواکتیو همگی به شکستهای هنری و تجاری سختی انجامیدند. تحلیل فرمی کارهای بعدی او نشان میدهد که انحطاط هنری ساتراپی ناشی از سه عامل کلیدی بود؛ پیش از هرچیز، فقدان تجربه زیسته مستقیم پس از سالها دوری از وطن که او را از ماده خام واقعیات پویا و لایههای عمیق جامعه ایران تهی کرد. بعد از آن، چرخش رسانهای او از فرم موجز، نمادین و سیاه و سفید انیمیشن پرسپولیس به سمت سینمای رئالیستی زنده که هویت بصری منحصر به فرد او را نابود کرد و در نهایت، بحران هویتی شدید ناشی از تلاش برای جذب شدن در بدنه سینمای تجاری جهان. واقعیت آن است که محافل غربی هرگز به او به چشم یک آرتیست مستقل نگاه نکردند؛ او برای آنها تنها یک بیانیهنویس و ویترین تبلیغاتی بود که وظیفه داشت زیر طومارهای تحریم مردم ایران امضا کند، برای آشوبهای خیابانی کتاب مصور بنویسد و نقش کاتالیزور پروپاگاندای ضدایرانی را ایفا کند.
از شاعرانگی انسانی تا بیانیههای یکبار مصرف جشنوارهای
انتقال این سنت بازنمایی به حوزه سینما، چشمانداز باز هم پیچیدهتری را پیش روی ما میگذارد. سینمای ایران همواره به عنوان یکی از قدرتمندترین ابزارهای روایتگری در سطح جهانی شناخته شده است. پیش از این، سینماگرانی چون سهراب شهید ثالث با فیلم طبیعت بیجان و داریوش مهرجویی با فیلم ماندگار گاو، استانداردهای واقعگرایی بومی و روشنفکرانه را بنا نهادند. در امتداد این مسیر، عباس کیارستمی به عنوان مظهر سینمای انسانی و شاعرانه جلوهگر شد. کیارستمی با آثاری چون طعم گیلاس (برنده نخل طلای کن در سال ۱۳۷۶) و زندگی و دیگر هیچ، بدون غلتیدن در ورطه سیاهنمایی یا بیانیهنویسیهای سیاسی، به تامل در باب مفاهیم ازلی مرگ و زندگی پرداخت. سینمایی بیتظاهر که اسطورههایی چون آکیرا کوروساوا و مارتین اسکورسیزی آن را به عنوان یکی از شاعرانهترین سینماهای جهان ستودند. اصغر فرهادی نیز با همکاری بازیگرانی چون پیمان معادی در اثری مانند جدایی نادر از سیمین، تضادها و پیچیدگیهای اخلاقی طبقه متوسط جامعه ایران را به شکلی واقعگرایانه و بدون قضاوتهای ایدئولوژیک روایت کرد و تحسین جهانی و جوایز معتبری چون اسکار را به ارمغان آورد اگرچه در ادامه رویکرد او متفاوت نسبت به گذشته بازتاب یافت.
در نقطه مقابل این جریان، در سالهای اخیر فیلمسازانی همچون جعفر پناهی و محمد رسولاف به تدریج مسیر خود را به سمت سینمایی به شدت سیاستزده، زیرزمینی و مبتنی بر بازنماییهای تیره از فضای داخلی سوق دادند. اگرچه پناهی در سالهای اولیه فیلمسازی خود با آثاری چون بادکنک سفید (برنده دوربین طلایی کن در سال ۱۳۷۴) نگاهی بومی و انسانی داشت اما آثار بعدی او و همقطارانش به مرور از ابعاد هنری تهی و به بیانیههای سیاسی نزدیکتر شدند. بارزترین جلوه این تنزل ساختاری را میتوان در آخرین اثر محمد رسولاف، یعنی دانه انجیر معابد (۱۴۰۳) دید. این فیلم که با فرار جنجالی کارگردان به اروپا همراه شد و در کن جایزه ویژه هیات داوران را ربود و از سوی آلمان به اسکار معرفی شد، با انتقادهای فنی و محتوایی شدیدی از سوی منتقدان مستقل مواجه شد. تحلیلگران نشان دادند که فیلم ضعفهای آشکار در شخصیتپردازی، دیالوگنویسیهای شعاری و خط داستانی آشفتهای دارد. شخصیتهای این فیلم به جای انسانهای زنده و چندبعدی، تنها نمادهایی تخت برای ابراز مواضع سیاسی هستند. این اثر به وضوح نشان داد که نادیده گرفتن محدودیتهای معمول سینمای داخل، تضمینی برای خلق یک اثر هنری باکیفیت نیست و سینمایی که برای خوشامد جشنوارههای غربی ساخته میشود، فاقد اصالت و جذابیت ماندگار برای مخاطبان واقعی است.
در یک تقسیمبندی عمیقتر، میتوان آثار این حوزه را در قالب دو جریان فکری و ساختاری کاملا متمایز تحلیل کرد. جریان نخست، متکی بر واقعگرایی بومی و انسانی است که آثاری چون طعم گیلاس، دونده و بچههای آسمان را دربر میگیرد. این آثار با تمرکز بر شرافت، امید، اراده بومی و پیچیدگیهای اخلاقی انسان بدون قضاوتهای ایدئولوژیک و سیاسی، زمینهساز ایجاد درک عمیق فرهنگی و همدلی بینالمللی شده و هویت ایرانی را در افکار عمومی جهان ارتقا بخشیدهاند.
اصالت و ماندگاری این جریان موجب شد تا آثاری کلاسیک در تاریخ سینما به حساب آیند که همچنان در دانشگاهها و محافل معتبر جهان تدریس میشوند. در مقابل، جریان سینمای جشنوارهای و سفارشی که آثاری مثل پرسپولیس، دانه انجیر معابد و کارهای متاخر جعفر پناهی را شامل میشود، بر نمادگرایی گلدرشت، ضعفهای ساختاری در درام و تقدم بیانیههای سیاسی بر ارزشهای هنری استوار است. این آثار، اگرچه ممکن است با استقبال و جنجالهای رسانهای موقت در محافل غربی روبهرو شوند، اما در مواجهه با مخاطب داخلی با بیتوجهی یا انزجار مواجه میشوند؛ چرا که حقیقت جامعه را تحریف میکنند و با فروکش کردن تب تحولات سیاسی زمانه، به سرعت به فراموشی سپرده میشوند.
پیروزی واقعگرایی اخلاقی بر کاریکاتورهای سیاستزده
مرور تاریخی بازنمایی بینالمللی شرایط داخل ایران به خوبی اثبات میکند که ماندگارترین اثرگذاری فرهنگی متعلق به آن دسته از روایاتی است که بر صداقت هنری و واقعگرایی انسانی استوار بودهاند، نه بر دروغپردازی و کاریکاتورهای سیاستزده. پس از انقلاب اسلامی، اثر درخشان امیر نادری یعنی فیلم دونده (۱۳۶۳)، نخستین اثری بود که توجه جدی جهان را به سینمای نوین ایران معطوف ساخت.
نادری با به تصویر کشیدن پرترهای درخشان از امیر، نوجوان تنهایی که سودای مهاجرت به آن سوی آبهای دریای جنوب را در سر میپرورد و با جستوجوی آشغالها و جمعآوری و فروش بطریهای خالی، فروش آب یخ، واکس زدن کفش فرنگیها و کارهایی از این دست گذران میکند و به تدریج درمییابد که راه آگاهی، آموختن است و در نهایت، به کلاس شبانه میرود و در فرا گرفتن حروف الفبا تلاش میکند، نمادی از ایستادگی، اراده و کرامت انسانی را به جهان معرفی کرد. این اثر فقر را به ابزاری برای ترحمآفرینی یا تسویه حساب سیاسی تبدیل نکرد، بلکه آن را بستری برای نمایش پویایی روح انسانی ساخت. به همین ترتیب، مجید مجیدی در بچههای آسمان (۱۳۷۵) با روایتی بینهایت ساده از فقر و فداکاری دو کودک برای یک جفت کفش، توانست مرزهای جغرافیایی را درنوردد و نامزد جایزه اسکار شود. مجیدی با پرهیز از تظاهر و سیاهنمایی، تصویری عمیقا نجیب، بااصالت و اخلاقی از لایههای فرودست جامعه ایران ترسیم کرد که همدلی عمیق مخاطبان جهانی را برانگیخت. این دستاوردها نشان میدهند که جهان تشنه کشف روایات صادقانه و اصیل است. هنر اصیل با تکیه بر ابعاد مشترک و جهانی روح بشر، آثاری جاودانه میآفریند که زمان را به زانو درمیآورند، در حالی که ساختههای سفارشی برای اربابان غربی که بر موج سیاهنمایی سوار میشوند، عمری کوتاه دارند و با تغییر جهتهای سیاسی به سرعت از یادها محو میشوند. ماندگاری در نهایت در عرصه بینالمللی همواره از آن سینمای واقعی، خوب و روایتهای واقعبینانهای بوده است که هویت و فرهنگ اصیل ایرانی را با هرآنچه هست به جهان معرفی کردهاند.
نظر شما