آگاه: این سندرم با بیحالی فراگیر، کاهش بهرهوری، فرسایش امید و انصراف از کنش جمعی شناخته میشود. جامعهای که روزگاری با تکیه بر سرمایه اجتماعی از بحران عبور کرده، اکنون در فشار اقتصادی طاقتفرسا، نااطمینانی سیاسی و انسداد تصمیمگیری، قدرت حرکت را از دست داده است. عامل مزمنکننده این بیماری، وضعیت «نه جنگ، نه صلح» است؛ برزخی که از جنگ هم فرسایندهتر است، زیرا بهجای تخریب فیزیکی، ذهن و روان جمعی را میساید و امید به آینده را در ابهام فرو میبرد. در سطح اقتصادی، تورم افسارگسیخته، کاهش فرصتهای شغلی، محدودیت دسترسی به خدمات حیاتی و تحریمها، طبقات متوسط و پایین را زیر بار سنگین خود خرد کرده است. وقتی نهادهای رسمی پاسخگوی نیازهای اساسی نیستند، اعتماد عمومی تحلیل میرود و مردم به شبکههای غیررسمی و شایعات پناه میبرند. همبستگی اجتماعی جای خود را به رقابت فردی برای بقا میدهد و سرمایه اجتماعی - که زمانی گرهگشای بحرانها بود - دانهدانه ریخته میشود. آمارها شیوع ۲۱ تا ۲۶درصدی بیماریهای روانپزشکی را نشان میدهند و برخی کارشناسان این رقم را بالای ۵۰ درصد میدانند؛ اعدادی که تصویر جامعهای را ترسیم میکنند که در خستگی مزمن، توان دیدن افق را از دست داده است. لایه سیاسی این خستگی، عمیقتر است. انسداد نهادی، فقدان چشمانداز بلندمدت و دوگانگی در سیاست خارجی (توافق یا تقابل؟) و اقتصادی (آزادسازی یا کنترل؟)، جامعه را در بلاتکلیفی دائمی نگه داشته است. این سرگشتگی، فراتر از نارضایتی اقتصادی، سرمایه روانی- جمعی را بیصدا نابود میسازد. جنگ هرچند ویرانگر است، اما تکلیف را روشن میکند، ولی بلاتکلیفی مزمن، جامعه را از «کنش جمعی» به «عقبنشینی فردی» سوق میدهد و سرمایهای را میفرساید که بازگشتپذیر نیست. این همان میراث شوم «نه جنگ، نه صلح» است؛ برزخی که استخوانهای جامعه را با سایش آهسته خرد میکند. درمان این بیماری، نیازمند رویکردی چندسطحی است. در سطح فردی و محلی، فعالیتهای سادهای مانند ورزش، تکنیکهای آرامسازی، حلقههای مطالعه، گردشهای گروهی و فعالیتهای هنری میتوانند به کاهش استرس و تقویت آرامش کمک کنند. شبکههای خودجوش اجتماعی - فارغ از نهادهای رسمی - ظرفیت شگفتانگیزی برای بازتولید امید و انسجام دارند و به افراد حس توانمندی میبخشند. اما درمان ریشهای، در گرو خروج از وضعیت تعلیق در سطح کلان است. کارشناسان بر «اعتماد به ظرفیتهای داخلی و تقویت پیوند مردم و حاکمیت» تاکید دارند؛ یعنی بازتعریف رابطه دولت و ملت، شفافسازی چشمانداز و اتخاذ تصمیمات شجاعانه - هرچند پرهزینه - برای عبور از برزخ کنونی. تحلیلگران میگویند: «ما نیازمند شجاعت در تصمیمگیری هستیم تا ایران از بلاتکلیفی رها شود و آیندهای روشنتر پیش روی ملت قرار گیرد.» خطر بزرگ، عادی شدن این خستگی و پذیرش آن بهعنوان وضعیتی پایدار است. دشمن با عملیات روانی در رسانهها بر این فضا میدمد تا جامعه از خواب گران بیدار نشود. اما همچنان امید هست؛ جامعه ایران نشان داده که حتی در فشار، از درون خود نیروی بازسازی مییابد. نهادهای مدنی و فعالیتهای فرهنگی خودجوش، مسیرهای تازهای برای پیشرفت میگشایند. درمان خستگی مزمن، با یک تصمیم ممکن نمیشود؛ نیازمند اراده جمعی در سه سطح است. فرد که با کنش مدنی از انزوا خارج شود، جامعه مدنی که همبستگی را تقویت کند و حاکمیت که با تصمیمات شفاف، جامعه را از برزخ به سوی آینده هدایت کند. ایران امروز به «بیداری از خواب خستگی» نیاز دارد؛ نه با شعار، که با کار مستمر، جدیت مدیریتی و امیدی از دل کنش جمعی. خستگی درمانپذیر است، به شرط آنکه اراده درمان، پیش از دیر شدن، شکل بگیرد.
۹ تیر ۱۴۰۵ - ۲۲:۵۹
کد مطلب: ۲۳٬۴۳۲
جامعه ایران امروز درگیر بیماری فراگیری به نام «خستگی مزمن اجتماعی» شده است؛ وضعیتی که نه در میدان نبرد، بلکه در بستر تعلیق و بلاتکلیفی، نیروی حیاتی جمع را تحلیل برده است.
نظر شما