آگاه: سیل جمعیت، آدمها را با خود میبرد و در این شلوغی بیامان، بغضها بیوقفه میشکستند. اما آنچه دیروز روی شانههای خسته این امت تشییع میشد، تنها پیکر عالیترین مقام یک کشور نبود؛ دیروز پدری در تهران تشییع شد که سالها مأمن، پناهگاه و شانه امن فرزندان شهدا بود. پدری که نگاهش، لنگرگاه آرامش در روزهای پرالتهاب این سرزمین تلقی میشد. این گزارش، روایتی است از روز تشییع؛ نگاهی عمیق به سیره فرهنگی و پدرانه مردی که یتیمنوازی را به عالیترین شاخص حکمرانی بدل کرد و در گوش نسل آینده، اذان استقامت خواند تا معجزه امتداد این مسیر متوقف نشود.
اگر دیروز در خیابانهای پایتخت قدم میگذاشتی، احساس میکردی در میان موجهای سهمگین یک اقیانوس بیقرار رها شدهای. جمعیتی که مانند رودی طغیانکرده به حرکت درآمده بود، هر کسی را با خود میبرد. در این میان، هر یک از ما شبیه کودکی بودیم که در یک ازدحام بیرحم و درهمتنیده گم شده است و با چشمانی گریان و هراسان، به دنبال آشناترین چهره میگردد. وقتی سیلاب آدمها تو را به این سو و آن سو پرت میکرد، تازه میفهمیدی چقدر بیپناهی. این دریای سوگوار و این اندوه متراکم، هرچند کسی را در خود غرق نمیکرد، اما روح آدمها را شبیه قایقی کوچک و بیپناه در هم میشکست و به تختهپارهای از اندوه بدل میساخت. در روزگاری که طوفان حوادث از هر سو میوزید، دستهای ما همیشه به دنبال آخرین و محکمترین لنگرگاه بود. و او همان لنگرگاه زنده و تپنده بود. برای فرزندان شهدا، او تنها یک تصویر در قاب تلویزیون نبود؛ او پناهگاهی از جنس نور و گرما بود که در لحظات کشدار تنهایی و دلتنگی، به آن پناه میبردند. دیروز، تمام آن پابرهنههایی که دردهایشان را در سکوت به دوش میکشیدند، آمده بودند تا پدری را بدرقه کنند که در سختترین روزها، آغوشش تنها پناهگاه امن خستگیهایشان بود. او برای این امت، معنای مجسم امنیت بود؛ کسی که در نبود پدران قهرمانشان، عطر حضور آنها را در فضای خانه میپراکند و اجازه نمیداد غبار یتیمی بر چهره این کودکان بنشیند.
تابوتهایی که کوه را از هم میشکافتند؛ پدر و پدربزرگ شهید
در میان تمام قابهای باشکوه اما جانکاه، صحنهای وجود داشت که قلب هر بینندهای را به درد میآورد و سنگینی داغ را هزاران برابر میکرد. بر دوش آن دریای خروشان جمعیت، تنها یک تابوت روان نبود. در کنار پیکر مطهر رهبر شهید، پیکرهای پاک دختر و نوه خردسال ایشان نیز تشییع میشد. او که یک عمر برای فرزندان شهدای این مرز و بوم پدری کرده بود، دیروز در قامت «پدر شهید» و «پدربزرگ شهید» به سوی آرامگاه ابدیاش بدرقه میشد.
این تقارن تلخ و حماسی، معنایی شگرف در خود نهفته داشت. رهبری که همواره در خط مقدم دفاع از مظلومان ایستاده بود، نشان داد که در دادن هزینه برای این مسیر نورانی، خود و خانوادهاش نیز در صف اول قرار دارند. خونی که از این خانواده در راه آرمانهای مقدس به زمین ریخت، گواهی صادق بر این مدعا بود که رهبران مقاومت، پیش از آنکه امتی را به فداکاری دعوت کنند، خود عزیزترین داراییهایشان را فدا کردهاند. دیدن تابوت کوچک نوه خردسال در کنار تابوت پدربزرگ، مرثیهای مجسم از مظلومیت و اقتدار بود؛ تصویری که در تاریخ این سرزمین جاودانه شد و نشان داد که مکتب شهادت، پیر و جوان و کودک نمیشناسد.
«من دوباره یتیم شدم»؛ بغضهای ناتمام دخترانه
در میان این سیلاب بیرحم و در لابهلای چادرهای مشکی که دیروز خیابانها را پوشانده بودند، اگر خوب گوش میسپردی، هنوز هم میتوانستی صدای خندههای معصومانه و ذوقهای دخترانهای را بشنوی که روزگاری نه چندان دور، در حسینیه امام خمینی(ره) میپیچید. همان روزهایی که دخترکان خردسال با چادرهای گلگلی و ماسکهای صورتی، به شوق دیدن «بابای امت» سر از پا نمیشناختند. او برای این فرشتههای کوچک، تنها یک رهبر نبود؛ پدری بود که با دقت به شیرینزبانیهایشان گوش میداد و سنگ صبور دلتنگیهایشان میشد.
داستان این یتیمی مضاعف را باید از زبان دخترانی شنید که طعم آغوش پدرانه او را چشیده بودند. دخترانی چون یادگار شهید پوریا احمدی. خاطره آن دیدار صمیمانه هنوز در ذهنها زنده است؛ روزی که این دختربچه با همان معصومیت و جسارت کودکانهاش رو به رهبر کرد و پرسید: «من هنوز به سن تکلیف نرسیدهام، میتوانم شما را بغل کنم؟» و آغوشی که آن روز برای این فرزند شهید با
ز شد، تمام خلأ نبودن پدر را برای لحظاتی پر کرد.
اما همان دخترک که حالا قد کشیده است، با چشمانی بارانی و شانههایی لرزان، جملهای را بعد از شهادت رهبری گفت که کوه را از هم میشکافت: «بعد از رفتن حضرت آقا، من دوباره یتیم شدم...» او اشک میریخت و میان هقهق گریههایش کلماتی را ادا میکرد که مرثیه دیروز همه فرزندان شهدا بود: «آن لحظه که حضرت آقا را بغل کردم، انگار بابا پوریام را بغل کردم. آن دلتنگی که دارم هیچوقت از دلم نمیرود... اگر یک بار دیگر حضرت آقا را میدیدم میگفتم خیلی دوستتان دارم.»
این حس یتیمی دوباره، تنها مختص به دختر شهید احمدی نبود. این بغض گلوگیر تمام آن دخترانی بود که در روز جشن فرشتهها یا در دیدارهای خصوصی با خانوادههای شهدا، با در دست داشتن عکس پدرانشان، کنار او نشستند و برای لحظاتی فراموش کردند که سایه پدر بر سرشان نیست. آنها که با چادرهای سفید و گلهای ریز سبزرنگ در گوشهای مینشستند و آقا با یک نگاه، با یک لبخند و با یک تفقد پدرانه، بهار را به زمستان دلهایشان میآورد.
اذان بیداری در گوش نوزادان؛ پیوندی فراتر از زمان
یکی از درخشانترین و بیبدیلترین جلوههای رفتار پدرانه رهبر شهید، سنتی بود که با عشق و عطوفت در گوش نوزادان شهدا جاری میکرد: خواندن اذان و اقامه. این عمل، هرگز یک وظیفه رسمی یا تشریفات خشک پروتکلی نبود؛ این یک انتقال فرهنگی عظیم و پذیرش صریح مسئولیت معنوی نسل آینده بود. وقتی ایشان در کنار نوزاد قنداقشده شهیدی از دلاوران پدافند هوایی چون شهید حمزه جهاندیده مینشست و با لحنی آکنده از طمأنینه و آرامش، کلمات الهی را در گوش او زمزمه میکرد، در واقع داشت خط اتصال مستحکمی میان خون پاک پدر و آینده روشن فرزند ترسیم میکرد.
در فرهنگ عمیق اسلامی و ایرانی ما، کسی که در نخستین لحظات حیات در گوش نوزاد اذان میخواند، به نوعی ولایت و پدری معنوی او را بر عهده میگیرد و پیوندی هویتی با او برقرار میسازد. رهبر شهید با این کار نمادین اما عمیق، به خانوادههای ایثارگر این پیام روشن را مخابره میکرد که اگرچه ستون خیمه خانواده در راه دفاع از حق فدا شده است، اما سایه پدری بزرگتر، مقتدرتر و مهربانتر همواره بر سر این کودک گسترده خواهد ماند. لبخندهایی که در هنگام خواندن اذان بر لبان ایشان و گاه بر چهره معصوم نوزادان مینشست، ثبتکننده لحظاتی بود که در تاریخ عاطفی و فرهنگی این سرزمین جاودانه شد. او با هر ندای توحیدی که در گوش این یادگاران کوچک میخواند، بذر مقاومت و ایستادگی را در اعماق جانشان میکاشت تا در فردای تاریخ، همین نوزادان، پرچمداران و محافظان مسیری باشند که پدرانشان با خون خود گشودند.
سیره علوی؛ وقتی حاکم، پدر مهربان جامعه میشود
برای فهم دقیق ابعاد این پدرانگی، باید به ریشههای اصیل الهیات اسلامی و سیره امیرالمؤمنین(ع) بازگشت. رفتار رهبر انقلاب در مواجهه با فرزندان شهدا، بازتولید درخشان و امروزی همان سیره علوی بود. در منظومه فکری مکتب ما، توجه به یتیمان و دلجویی از بازماندگان شهدا، صرفا یک فضیلت اخلاقی فردی برای ثواب بردن نیست؛ بلکه شاخص و معیار اصلی سنجش عیار یک حکمرانی اسلامی است.
امیرالمؤمنین (ع) در آخرین لحظات حیات و در وصیتنامه تاریخی خویش، با عبارتی تکاندهنده و هشدارآمیز فرمودند: «خدا را، خدا را درباره یتیمان در نظر داشته باشید.» سیره عملی آن امام همام، که شبانه و ناشناس برای کودکان یتیم طعام میبرد و برای رفع اندوه و غربتشان با آنها همبازی میشد، در دوران معاصر، در قامت رهبری تجلی یافت که مدیریت کلان سیاسی و بار سنگین اداره یک نظام، هرگز او را از ریزترین و ظریفترین عواطف انسانی غافل نکرد. حضورهای سرزده و صمیمانه ایشان در منازل شهدای مدافع حرم، امنیت و سایبری، نشستن بیتکلف روی فرش ساده خانههایشان، نوازش محبتآمیز سر کودکان و اهدای هدایایی که با دقت و ظرافت انتخاب شده بودند، به همه ثابت کرد که حاکم اسلامی پیش و بیش از آنکه یک فرمانروای مقتدر سیاسی باشد، باید پدری دلسوز و مهربان برای جامعه باشد.
رشتهای که به مو میرسد اما هرگز پاره نمیشود
دشمنان کینهتوز در تمام طول تاریخ، همواره با یک خطای محاسباتی ویرانگر مواجه بودهاند؛ آنها گمان میکنند با بریدن شاخ و برگها و حتی قطع کردن تناورترین درختان، میتوانند ریشه یک تفکر آسمانی را بخشکانند. قرنها پیش، وقتی جبهه تاریکی با تمام ماشین جنگی خود به میدان آمد و تصور کرد با ریختن خون فرزندان پیامبر (ص) در صحرای کربلا، کار اسلام را برای همیشه یکسره کرده است، حاکم ظالم وقت با غرور و تکبر بر تخت قدرت تکیه زد. دیروز نیز، در روز تشییع رهبر شهیدمان، شاید جبهه استکبار در خیال خام و باطل خود گمان میکرد که با این ضربه سهمگین، کار مقاومت تمام شده و زنجیره اراده این ملت از هم گسسته است. آنها نمیدانند که در مکتب ما، گاهی طناب حوادث آنقدر کشیده و باریک میشود که به یک تار مو میرسد، اما به اراده پروردگار، هرگز پاره نمیشود. شهادت این پدر، پایان راه نیست؛ بلکه آغاز تکثیر او در جان هزاران فرزندی است که در دامان پرمهر و نگاه نافذ او پرورش یافتهاند. همان دخترکان و پسرکانی که در حسینیه امام با او همکلام میشدند و او با صبر و حوصله، نهال ایمان و اعتماد به نفس را در دلهایشان میکاشت، امروز ادامهدهندگان همان مسیرند.
میراث یک مأمن؛ جریان زنده فرهنگی مقاومت
حضور مستمر، عاطفی و بیتکلف رهبر شهید در میان خانوادههای شهدا، مدتهاست که از چارچوب یک خبر ساده رسانهای خارج و به یک جریان عمیق، اصیل و هویتساز فرهنگی تبدیل شده است. او در بحبوحه بحرانهای عاطفی و تلاطمهای اجتماعی، مأمن و پناهگاهی بود که خانوادهها با تکیه بر استواری آن، درد جانکاه فقدان عزیزانشان را التیام میبخشیدند. یکی از بزرگترین و راهبردیترین سیاستهای او در این دیدارها، مبارزه بیامان با هیولای فراموشی بود. او با تمام اعتبار و وجود خود ایستاد تا گرد و غبار بیرحم زمان، چهره درخشان فداکاریها و حماسهها را نپوشاند.
دیروز، اگرچه پیکر مطهر این پدر آسمانی در کنار پیکرهای پاک دختر و نوهاش بر روی دستهای امتی سوگوار، اشکریزان و یتیم به سوی آرامگاه ابدیاش بدرقه شد، اما حقیقت روشن این است که روح بزرگ او هرگز در میان حصار خاک محصور نخواهد ماند. فرزندان شهدا، از همان دختری که در حسرت یک بار دیگر گفتن «دوستتان دارم» میسوخت تا آن کودکی که در گوشش اذان مقاومت خوانده شد، اکنون خود را سلولی زنده و تپنده از یک پیکر بزرگتر میدانند.
رهبر ما، پدر ما، دیروز در میان اشکها، سینهزنیها و آه سوزان مردمی که او را جانپناه و نقطه اتکای خود میدانستند، راهی سفری ابدی شد. اما ما او را نه فقط در لابهلای صفحات تاریخ، نه فقط در کتابها و سخنرانیها، و نه در قابهای تشریفاتی روی دیوارها، بلکه در چشمان روشن و امیدوار تکتک فرزندان شهدا، در خطوط حکشده بر سنگ مزار افتخارآفرینان این مرز و بوم و در اراده پولادین امتی پیدا میکنیم که با اقتدا به سیره نورانی او، ایستادهاند تا طوفانها را در هم بشکنند. خداحافظ ای آخرین لنگرگاه آرامش در روزهای سخت؛ خداحافظ ای پدر و پدربزرگ شهید؛ خداحافظ ای پدر مهربان و فراموشنشدنی یک امت.

نظر شما