تابستان تب‌دار سال ۱۳۶۰، روزهای پرالتهابی را برای تهران رقم زد. پایتخت که تازه از غبار فتنه بنی‌صدر و حامیانش رها شده بود، طعم شیرین استقرار دولتی مکتبی و انقلابی را با ریاست‌جمهوری محمدعلی رجایی و نخست‌وزیری محمدجواد باهنر می‌چشید. اما این آرامش، دیری نپایید. هنوز داغ سنگین فاجعه هفتم تیر و پر کشیدن آیت‌الله بهشتی و ۷۲ تن از یاران صدیق انقلاب بر سینه ملت تازه بود که عقربه‌های ساعت در بعدازظهر یک‌شنبه هشتم شهریور، روی لحظه‌ای شوم متوقف شد.

خونی که ریشه‌ها را جان داد

آگاه: در آن ساعت نفرین‌شده، ساختمان نخست‌وزیری در خیابان پاستور، قلب تپنده دولت، ناگهان با صدای مهیب انفجاری لرزید و زبانه‌های آتش و دود به آسمان زبانه کشید. در آن ثانیه‌های دلهره‌آور، محمدعلی رجایی و محمدجواد باهنر، دو یار دیرین و دو خدمتگزار بی‌ادعا، در میان شعله‌های کینه منافقان سوختند و پیکرهای غیرقابل شناسایی آنان، سندی ابدی بر مظلومیت انقلاب نوپا شد. این فاجعه تلخ، گرچه در ظاهر ضربه‌ای مهلک بود، اما در باطن، خون تازه‌ای در رگ‌های مقاومت جاری ساخت و اراده ملت برای پاسداری از نهال نوپای جمهوری اسلامی را استوارتر کرد. راهی که رجایی و باهنر با اخلاص و ساده‌زیستی آغاز کردند، در حافظه تاریخی ملت جاودانه ماند و به الگویی بی‌بدیل برای دولتمردان در سال‌های پس از آن تبدیل شد.
پس از اعلام رسمی جنگ مسلحانه از سوی سازمان مجاهدین خلق (منافقین) علیه نظام جمهوری اسلامی، کشور به صحنه ترورهای کور و هدفمند تبدیل شد. از کاسب ساده تا مقامات ارشد، کسی از تیغ کینه این گروه در امان نبود. در این میان، تهدیدی به مراتب خطرناک‌تر از ترور خیابانی، یعنی «نفوذ»، ماهیت پیچیده و دهشتناک خود را بیش از پیش آشکار ساخت. منافقین با به کارگیری عناصر آموزش‌دیده، پروژه‌ای حساب‌شده را برای رخنه در حساس‌ترین لایه‌های امنیتی و سیاسی کشور کلید زدند. مسعود کشمیری، چهره‌ای که با تظاهر به تدین و نمایش وفاداری بی‌چون‌ و چرا به آرمان‌های انقلاب توانسته بود پله‌های ترقی را به سرعت طی کند، حلقه مفقوده این سناریوی شوم بود. او که سابقه فعالیت در نهادهای مختلفی را داشت، با هوشمندی و ریاکاری، اعتماد مسئولان ارشد را به خود جلب کرد و تا جایگاه کلیدی دبیری شورای عالی امنیت کشور پیش رفت. کشمیری با سوءاستفاده از اعتماد و حسن‌ظن مسئولان، کیفی حاوی مواد منفجره قدرتمند را با خونسردی تمام وارد حساس‌ترین جلسه امنیتی کشور کرد تا فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر را رقم بزند. این تراژدی، هزینه سنگین خوش‌بینی در برابر دشمنی را که نقاب دوستی بر چهره زده بود، به تلخی نشان داد.

دقایقی پیش از فاجعه
حوالی ساعت سه بعدازظهر یک‌شنبه هشتم شهریور ۱۳۶۰، اعضای شورای امنیت کشور طبق روال در ساختمان نخست‌وزیری گرد هم آمده بودند تا آخرین تحولات امنیتی و مسائل مربوط به جنگ تحمیلی را بررسی کنند. فضای جلسه، فضایی عادی و کاری بود. رئیس‌جمهور محمدعلی رجایی و نخست‌وزیر محمدجواد باهنر در صدر جلسه حضور داشتند و سایر مقامات نظامی و امنیتی نیز به مرور گزارش‌های خود مشغول بودند. در این میان، مسعود کشمیری، دبیر شورا، با کیفی در دست وارد اتاق شد. او با رفتاری کاملا عادی، کیف را در نزدیکی محل استقرار رجایی و باهنر قرار داد و دقایقی بعد، با طرح بهانه‌ای پیش‌ پا افتاده از اتاق خارج شد. هیچ‌کس به آن کیف و به آن خروج زودهنگام مشکوک نشد. چند دقیقه بعد، انفجاری مهیب دیوارهای پاستور را درهم کوبید، پنجره‌ها را فرو ریخت و شعله‌های آتش و دود غلیظ همه‌جا را فرا گرفت. صدای انفجار به حدی بود که تا کیلومترها دورتر شنیده شد و موجی از وحشت و نگرانی پایتخت را دربر گرفت. از آن جلسه، جز پیکرهایی سوخته و متلاشی‌شده بر جای نماند؛ پیکرهایی که شناسایی‌شان حتی برای نزدیک‌ترین اعضای خانواده نیز ممکن نبود و تنها از روی برخی علائم جزئی مانند بقایای دندان‌ها هویت‌شان تایید شد.

میراثی از جنس مردم
فارغ از جایگاه سیاسی، رجایی و باهنر نمادهای راستین خدمت و پیوند عمیق با توده‌های مردم بودند؛ مصداق بارز مسئولانی که از بطن جامعه برخاسته و درد مردم را با تمام وجود لمس کرده بودند. رجایی، معلمی ساده‌دل بود که مسیر پرفراز و نشیب دستفروشی و مبارزات سیاسی پیش از انقلاب تا تحمل زندان‌های ستم‌شاهی را پیموده و سرانجام بر کرسی ریاست‌جمهوری تکیه زده بود. اما این جایگاه، ذره‌ای از روحیه مردمی و ساده‌زیستی او نکاست. او همواره نماد حمایت از مستضعفان و محرومان باقی ماند و سبک زندگی‌اش، طعنه‌ای آشکار به اشرافیت و تجمل‌گرایی بود. در کنار او، دکتر باهنر به عنوان اندیشمندی ژرف‌نگر و چهره‌ای فرهنگی، وزنه فکری دولت محسوب می‌شد. او که سال‌ها در تدوین کتب درسی و پایه‌ریزی نظام آموزشی نوین نقش داشت، با متانت و دانش خود، چهره‌ای آرام و استوار از یک مدیر فرهنگی تراز انقلاب به نمایش گذاشت. پرهیز قاطع این دو یار از تشریفات زائد و اصرارشان بر حفظ ارتباط مستقیم با مردم، تصویری ماندگار از دولتمردان انقلاب اسلامی ساخت که همچنان به عنوان معیاری برای سنجش خادمان ملت شناخته می‌شود.
انفجار دفتر نخست‌وزیری، دومین ضربه سهمگین بر پیکره نظام در تابستان ۱۳۶۰ بود. دشمنان انقلاب و در راس آنها منافقین، با حذف فیزیکی سران کشور، در سودای خام فروپاشی نظام و ایجاد خلأ قدرتی بودند که خود آن را پر کنند. اما محاسبات آنان از درک یک حقیقت اساسی عاجز بود: ریشه‌های این انقلاب در قلب مردم قرار داشت، نه در ساختمان‌ها و مناصب. حضور میلیونی و خیره‌کننده مردم تهران و سایر شهرها در مراسم تشییع پیکر این شهیدان، خود به رفراندومی دوباره در حمایت از نظام و انزجار از تروریسم تبدیل شد. این حضور، پاسخی دندان‌شکن به بانیان جنایت بود و به دنیا نشان داد که اراده ملت با چنین اقداماتی متزلزل نخواهد شد. هشتم شهریور در تقویم مقاومت ایران، به نمادی از مظلومیت، ایستادگی و البته ضرورت هوشیاری دائمی تبدیل شد. خون پاک رجایی و باهنر، همچون خون بهشتی و یارانش، ریشه‌های انقلاب را جان دوباره بخشید و صفوف ملت را برای مقابله با دشمنان داخلی و خارجی، متحدتر و مصمم‌تر از همیشه ساخت.

خونی که ریشه‌ها را جان داد

کتاب «یک روایت معتبر درباره انفجار دفتر نخست‌وزیری»
برای درک عمیق‌تر ابعاد این فاجعه و یافتن پاسخ برای پرسش‌های تاریخی، مطالعه آثار مستند راهگشاست. کتاب «یک روایت معتبر درباره انفجار دفتر نخست‌وزیری» اثر سعید زاهدی، با تکیه بر مستندات تاریخی و روایت‌های دست‌ اول، پرده از اسرار آن بعدازظهر ملتهب پاستور برمی‌دارد. روایت کتاب از جلسه‌ای در ساعت سه عصر آغاز می‌شود؛ درست یک ماه پس از شهادت شهید بهشتی و یارانش. رجایی و باهنر وارد دفتر می‌شوند و در این میان، رفت‌وآمدهای مشکوک و اضطراب‌آلود مسعود کشمیری، آخرین کسی که پیش از انفجار مهیب از اتاق خارج می‌شود، به دقت به تصویر درمی‌آید. این اثر خواندنی که بر پایه مشاهدات دقیق سرهنگ کتیبه، نماینده ستاد مشترک، بنا شده، فراتر از یک گزارش امنیتی صرف است. کتاب به زیبایی به واکاوی ابعاد اجتماعی حادثه، واکنش مردم حاضر در خیابان، خشم و انزجار عمومی و تشییع میلیونی و حماسی شهیدان می‌پردازد. نقطه عطف کتاب، انعکاس پیام تاریخی امام خمینی (ره) است که هجرت مشترک و همراهی ۲۰ساله این دو یار دیرینه را عامل انسجام بیشتر ملت دانستند. در بخش پایانی این مستند مکتوب نیز به سرنوشت عامل ترور اشاره شده و آمده که کشمیری سال‌ها بعد در آلمان به همراه محمدرضا کلاهی، عامل اصلی فاجعه هفتم تیر، رویت شده است. این کتاب منبعی ارزشمند و موجز برای بازخوانی بخشی مهم از تاریخ مقاومت و درک بهتر مفهوم «نفاق» در تاریخ معاصر ایران است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.