۲۷ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۳:۱۷
کد مطلب: ۲۵٬۴۵۰

گاهی میان همهمه‌ روزمرگی، در تاکسی یا واگن‌های شلوغ مترو، چشممان به گفت‌وگوهای مردم می‌افتد. مکالمه‌ها عجیب کوتاه، تخت و خالی از جان شده‌اند. دلخوری‌ها، دلتنگی‌ها و شادی‌هایمان شبیه به تکه‌های پلاستیکی بازیافتی به نظر می‌رسند که از روی شتاب میان هم ردوبدل می‌کنیم؛ گویی جهان درونمان کش می‌آید و پر از هیاهوست، اما دستمان به هیچ کلمه‌ای برای بیرون ریختن آن نمی‌رسد.

کلماتی که گم کردیم و جهانی که تنگ شد

آگاه: ۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و یادبود درگذشت شهریار، زنگ هشداری است برای پرسیدن به یک سوال غم‌انگیز؛ بر سر کلماتی که روزگاری خانه مشترک زیستن، فهمیدن و تاب آوردن ما بودند، زبانی که طنینش از حماسه‌ها و روایت‌های عاشقانه‌ شاهنامه تا نبض کوچه و خلوت دل‌ها امتداد داشت، چه آمده است؟ چگونه شد که زبان غنی ما از یک تنفس جمعی، به درس خشک مدرسه‌ای سقوط کرد؟

اگر ورق‌های تاریخ را به عقب برگردانیم، یادگیری زبان هرگز شبیه به سیلابس‌های حافظه‌محور امروزی نبود. مرتضی راوندی، تاریخ نویس معاصر در بررسی‌های خواندنی‌اش در ۱۰جلدی تاریخ اجتماعی ایران، نشان می‌دهد که در روزگار مکتب‌خانه، کودکی که تازه با الفبا آشنا می‌شد، بلافاصله به دل شاهکارهای بزرگ پرتاب می‌شد. از همان سال‌های نخست خردسالی، گلستان سعدی، غزلیات شیدای حافظ، موش و گربه طنزآمیز عبید زاکانی و پندنامه عطار، لقمه‌های جان کودک می‌شدند.
مرحوم حسن ذوالفقاری، نویسنده و پژوهشگر ادبی هم در پژوهش‌های ماندگارش پیرامون ادبیات مکتب‌خانه‌ای به‌درستی یادآوری می‌کرد که آن کتاب‌ها فقط ابزار سوادآموزی نبودند؛ آنها طرز نگاه کردن به دنیا و نحوه سلوک با دیگران را می‌ساختند. کودک با تکرار لحن سحرانگیز «منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت»، از سرچشمه یک موسیقی درونی آب می‌نوشید. کلمات در دهان او قوام پیدا می‌کردند، سربه مهر نمی‌ماندند و بخشی از ناخودآگاهش می‌شدند.
این حضور زنده ادبیات، تنها به مکتب‌خانه‌ها ختم نمی‌شد و در شریان‌های زندگی روزمره جریان داشت. گلستان و بوستان سعدی حتی در میان کاسبان و مردم کوچه و بازار جاری بود؛ بازاریانی که فصل‌ها و حکایت‌های مربوط به کار، قناعت و طلب رزق حلال را در حافظه داشتند و ترازوی انصاف و شیوه دادوستد خود را با حکمت سعدی تنظیم می‌کردند. از سوی دیگر، شاهنامه فردوسی در عمق زیست مردمی ریشه دوانده بود؛ از شکوه میدان‌های حماسه تا روایت‌های دلدادگی و عاشقانه‌های پرشوری چون زال و رودابه و بیژن و منیژه، در قهوه‌خانه‌ها، زورخانه‌ها و شب‌نشینی‌ها سینه به سینه نقل می‌شد. جالب آنکه این پیوند مدام با شاهنامه، باورهای مذهبی جامعه را نیز جلا می‌داد و به تعمق در دین‌داری مردم می‌انجامید؛ ایمانی که به‌واسطه آموزه‌های فردوسی، با فضیلت‌های اصیلی چون دادگری، مروت و ستیز با ظلم گره خورده بود و عمقی معرفتی پیدا می‌کرد.
اما نظام آموزشی مدرن ما چه بر سر این گوهر آورد؟ ما زبان را از سینه مردم گرفتیم و آن را در حصار کاغذهای امتحانی و بعدتر در دالان‌های تاریک کنکور حبس کردیم. دانش‌آموز امروزی به جای آنکه با خواندن بیتی از حافظ جانش متاثر شود و در تنهایی خود تسلی پیدا کند، مجبور است زیر کلمات خط بکشد تا ببیند کدام گزینه چهارجوابی جور درمی‌آید. زبان را کالبدشکافی کردیم اما روح زنده‌اش را در این تشریح خشک و مکانیکی کشتیم. وقتی شاهکارهای قرون به چند پرسش تستی سی‌ثانیه‌ای تقلیل می‌یابند، چه انتظاری داریم جز اینکه نوجوان پس از آخرین آزمون، کتاب ادبیات را مثل کابوسی ملال‌آور به دور بیندازد؟

کلمات که آب رفتند، جان ما هم مچاله شد
همانطور که کلام لودویگ ویتگنشتاین، فیلسوف اتریشی یادآور می‌شود: «مرزهای زبان من، مرزهای جهان من است.» انسان نمی‌تواند در جهانی وسیع‌تر از دایره واژگانش زندگی کند. وقتی کلمات لاغر می‌شوند، احساسات، اندیشه‌ها و درک ما از زندگی هم مچاله می‌شود. جورج اورول نیز در جستار کم‌نظیرش، سیاست و زبان انگلیسی، همین هشدار را می‌داد: «اما اگر اندیشه زبان را فاسد کند، زبان نیز می‌تواند اندیشه را فاسد کند.» درواقع کوچک کردن مخزن کلمات، ابزار دست نامرئی انقباض فکر است. وقتی کلمه‌ای برای نامیدن پیچیدگی‌ها نداری، اصلا نمی‌توانی به آن پیچیدگی فکر کنی.
به یاد بیاورید که زبان فارسی در گنجینه کهن خود، برای نامیدن هر سایه‌روشن درونی واژه‌ای دقیق داشت. ما فقط یک واژه منفرد به نام «غم» نداشتیم؛ فرهنگ ما فرق می‌گذاشت میان «حزن» که شکستگی زلال دل است، «ملال» که سنگینی و دل‌زدگی از چرخش بیهوده روزگار است، «اندوه» که باری سنگین بر قفسه سینه است و «سودا» که تب‌وتاب و سرگشتگی جنون‌آمیز آرزوست. اجداد ما یا حتی نزدیکتر، نسل‌های قبل، درمانده که می‌شدند، مثلی را به یاری می‌طلبیدند؛ مثل «تهی‌پای رفتن به از کفش تنگ»، تا رنج شخصی‌شان را به دریای حکمت جمعی پیوند بزنند و آرام گیرند.
در کنار این مثل‌ها، شعر حافظ نقشی بی‌بدیل در کلام روزمره مردم بازی می‌کرد. دیوان لسان‌الغیب فقط کتابی برای طاقچه‌ها یا تفأل‌های شب یلدا نبود؛ مردم کوچه و بازار ابیات فراوانی از حافظ را در حافظه داشتند و در گفت‌وگوهای جاری‌شان به کار می‌بستند. حافظ زبان گویای احوالات درونی جامعه بود؛ آدم‌ها وقتی می‌خواستند امیدی ببخشند، گله‌ای کنند، رنجی را تسکین دهند یا نقدی به ریاکاری وارد کنند، بیتی از او را به زبان می‌آوردند و به این ترتیب، کلام روزمره‌شان سرشار از ظرافت، ایجاز و معنا می‌شد. 
حالا بر سر زبان ما چه آمده است؟ تمام آن ظرافت‌های شگفت‌انگیز را ریخته‌ایم دور و پشت چند اصطلاح دم‌دستی و بی‌جان پناه گرفته‌ایم؛ «مودم پایینه»/ «اوکی نیستم.» ما کلماتمان را گم کرده‌ایم و چون زبانی برای شرح آشفتگی‌هایمان نداریم، به خشونت کلامی، سکوت‌های سنگین و کلافگی‌های بی‌پایان پناه می‌بریم. کسی که کلمه‌ای برای بیان ملال ندارد، در برابر خشم و اضطراب بی‌سلاح است.

خاموشی سحر شعر در مسلخ ساده‌سازی
بخشی از این گم‌گشتگی کلامی، محصول دستکاری‌های ناپخته در کتاب‌های درسی ماست. دست‌اندرکاران تدوین کتب مدارس دهه‌هاست که به نام «ساده‌سازی»، تیغ سانسور و تقلیل بر پیکر درخشان ادبیات گذاشته‌اند. اشعار چندلایه و ژرفی را که ذهن را به تفکر و پرسشگری وامی‌داشتند کنار زدند و متن‌هایی تک‌بعدی، شعاری و بدون چگالی هنری را جایگزین کردند.
محمدرضا شفیعی کدکنی در  موسیقی شعر، می‌گوید: شعر، «رستاخیز کلمات» است؛ جایی که واژه از مصرف روزمره کنده می‌شود و با آهنگ، عاطفه و تصویر، رستاخیز می‌کند. او تاکید دارد که ریتم و طنین شعر، امری حاشیه‌ای و تزیینی نیست؛ بلکه ستون فقرات زبان و رمز نفوذ آن در جان آدمی است. وقتی گوش نسل تازه را از کودکی با این موسیقی طبیعی، متوازن و سحرانگیز پیوند نزنیم، چه چیزی برایشان باقی می‌ماند؟ جز چند مشت کلمه بی‌بو و خاصیت که تنها به کار نمره گرفتن در امتحان پایانی می‌آیند؟ در چنین فضایی، ادبیات ارتباط حیاتی‌اش را با جهان شخصی دانش‌آموز و کودک از دست می‌دهد و به وظیفه‌ای اداری تبدیل می‌شود.
غیبت ادبیات در جهان ذهنی کودکان و نوجوانان، ذهن آنها را از روایت، قصه، تخیل و کلمات پرمایه خالی کرده است؛ نسلی که بدون این ذخیره زبانی رشد می‌کند، نه‌تنها در املای روزمره کلمات و نوشتن ساده‌ترین واژه‌ها دچار خطاهای فاحش می‌شود، بلکه در صورت‌بندی افکار، انتقال شفاف مقصود و بیان ساده‌ترین احساسات درونی‌اش نیز به لکنت و ناتوانی ملموسی افتاده است.

بازگشت به خانه مشترک کلمات
ماجرا هرگز به یک دل‌زدگی ساده آموزشی یا دغدغه‌ای صنفی میان اهل قلم محدود نمی‌شود؛ رنج فراموشی کلمات، در حقیقت رنج انزوا، ناتوانی در دیدن و بیان درون و درماندگی در فهم رنج دیگری است. وقتی خزانه واژگان آدمی فقیر می‌شود، همدلی و مدارا نیز در سکوت پس می‌نشینند؛ چرا که انسان تنها در آینه کلماتی که در اختیار دارد می‌تواند بار تشویش‌های خود را به دوش بکشد و اندوه پیرامونش را به رسمیت بشناسد. زبان فارسی در گذر هزاره‌ها پناهگاه جان‌هایی بود که در تندباد حوادث، جز طنین شعر و تمثیل هیچ تکیه‌گاهی نداشتند؛ شاید بازیافتن همان پیوند گسسته با حافظه ادبی، تنها مجالی باشد که مکالمه‌های تخت و خالی امروز ما را از این سکوت‌های کشنده نجات دهد و کلمات را دوباره به شریان‌های تپنده فرهنگ و تاریخ مشترک متصل کند.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.