آگاه: گویی پیشفرض پذیرفته شده این است که قهوهنوشی پدیدهای تازه است و از میل پایانناپذیر طبقه متوسط به گرتهبرداری از سبک زندگی فرنگی ریشه میگیرد. اما کافی است نگاهی به تاریخ اجتماعی این جغرافیا بیندازیم تا سستی این گزاره آشکار شود. بسیار پیش از آنکه سماورها به جوش بیایند و استکانهای کمرباریک راهشان را به اندرونیها و دربارها باز کنند و حتی دههها قبل از آنکه نخستین قهوهخانهها در لندن یا پاریس پا بگیرند، شهرهای مرکزی ایران نبض حیات جمعیشان را با رایحه دانههای برشته قهوه کوک میکردند. قهوه در تاریخ ایران کالایی غریب و بیگانه نبود، بلکه نخستین محرک شکلگیری فضاهای فراغت مدنی و گردهماییهای همگانی به شمار میرفت؛ سنتی دیرین که در گذر قرنها دستخوش استحاله شد و سرانجام بار دیگر جانی تازه یافت.
پیدایش قهوهخانهها در عصر صفوی، بهویژه در اصفهان شکوفا، نقطه عطفی در بازآفرینی روابط شهری بود. تا پیش از آن مقطع، فضاهای گردهمایی مردم در عمل در سه نهاد خلاصه میشد؛ مساجد برای نیایش و مناسک، بازار برای دادوستد و حمام برای پاکیزگی و دیدارهای گاهبهگاه. قهوهخانه برای نخستین بار عرصهای فراغتی و غیرمذهبی پدید آورد؛ مکانی که غایت وجودیاش چیزی جز جمع شدن، آسودن و گفتوگو نبود.
قهوهخانه صفوی؛ تمرین زیست مدنی در غیاب رسانه
ژان شاردن، جهانگرد فرانسوی قرن هفدهم، در شرح قهوهخانههای میدان نقشجهان و چهارباغ، تصویری زنده از این کانونهای نوظهور به دست میدهد. او با شگفتی از رواداری و آزادی بیانی یاد میکند که در این فضاها موج میزد؛ جایی که عملکرد کارگزاران دیوان و حتی شخص شاه با صراحتی کمنظیر در دنیای آن روز، به تیغ نقد کشیده میشد. قهوهخانه صفوی در روزگار بیمطبوعاتی، نقش یک «حوزه عمومی» پیشامدرن و رسانهای زنده را بر عهده داشت. شاعران مکتب اصفهان و سبک هندی در قهوهخانههای نامداری چون «عرب» یا «بابا شمس» مینشستند و بر شعر هم حاشیه میزدند؛ در گوشهای دیگر نقالان منظومههای حماسی را جان میبخشیدند و صفحههای شطرنج گسترده میشد. حتی پادشاهانی چون شاهعباس نیز سرزده در این محافل حاضر میشدند تا پای سخن اهل نظر بنشینند. این فضاها توانستند خطکشیهای طبقاتی را کمرنگ کنند و درباری، شاعر، تاجر، طلبه و پیشهور را در تجربهای مشترک از ارتباط مدنی کنار یکدیگر بنشانند.
چای آمد و نام قهوه بر سردر قهوهخانهها منجمد شد
در دوره قاجار، جغرافیای تجارت دستخوش چرخشی بنیادین شد. با تسلط بریتانیا بر تولید چای در هند و گشوده شدن مسیرهای بازرگانی روسیه در شمال، برگهای چای بسیار سریعتر، مطمئنتر و ارزانتر از دانههای قهوه یمن و عثمانی در دسترس قرار گرفت. چند دههای نگذشت که ذائقه همگانی به این دمنوش سرخفام متمایل شد اما واژه «قهوهخانه» بر پیشانی تابلوها و زبان روزمره مردم دستنخورده باقی ماند.
این دگرگونی را میتوان نوعی انجماد زبانی نامید؛ کالبد فضا بر جای ماند، اما روح و محتوای آن زیرورو شد. آن شکوه معمارانه و گستردگی طبقاتی قهوهخانههای صفوی جای خود را به حجرههای تاریک و پاتوقهای سنتی داد. فضا سراسر مردانه، غیررسمی و پناهگاه طبقات فرودست، کارگران فصلی و اهل بازار شد؛ کنجی برای خوردن دیزی، چای قندپهلو و کشیدن قلیان. طعم اصیل قهوه از زیست و حافظه حسی مردم رخت بربست و مصرفش به اندرونیهای دربار ناصری و آیینهای تصفیه سیاسی با قهوه قجری محدود ماند، تا این نوشیدنی بهکلی از پهنه مراودات اجتماعی کنار گذاشته شود.
فنجان اسپرسو، ابزار تازه تمایز و تعلق طبقاتی
بازگشت دوباره قهوه به شهرها در دهههای اخیر، پیوندی با آن میراث دیرین قهوهخانهای نداشت؛ این بار قهوه در هیات نشانهای تازه از مدرنیته و تمایز طبقاتی ظهور کرد. با گسترش کافیشاپها از اواخر دهه ۷۰ خورشیدی، فنجان قهوه به کانون مصرف نمادین و نمایشی بدل شد.
در دست گرفتن لیوانهای کاغذی در خیابانها یا سفارش یک شات اسپرسوی تلخ پشت پیشخوانهای خیابانی کوچک، به زبانی برای نمایش سبک زندگی و فاصلهگیری از سنتهای چاینوشی تعبیر شد. این پدیده تازه رفتهرفته با «موج سوم قهوه» و آگاهی تخصصی از خاستگاه دانهها، زیروبم برشتهکاری و شیوههای دمآوری گره خورد. واژههای غربی و تازه آمریکانو، لاته، رست و روشهای قطرهای، فراتر از نام چند نوشیدنی، به سرمایهای فرهنگی تبدیل شدند که طبقه متوسط نوپا به مدد آن مرزهای هویتی خود را نشانهگذاری میکرد. جوانان شهری با مصرف قهوه و پیوستن به آیینهای مدرن آن، نهفقط نیازی حسی را پاسخ میدادند، بلکه منزلت و موقعیتی متمایز را در صحنه بصری شهر به نمایش میگذاشتند.
پناهگاهی برای تنفس میان خانه و کار یا فضایی برای نمایش تمایز؟
امروزه کافهنشینی از دایره رفتارهای نمایشی عبور کرده و معنایی عمیقتر در جامعهشناسی شهری یافته؛ معنایی که فهم آن بدون ایده «فضای سوم» ری اولدنبرگ ممکن نیست. در نظریه اولدنبرگ، انسان شهری در کنار خانه (فضای اول) که بستر پیوندهای خانوادگی و نگاههای نظارتی است و محیط کار (فضای دوم) که عرصه تکالیف اداری، مسئولیتهای شغلی و انضباط سازمانی است، نیازمند فضایی سوم برای برقراری ارتباطی آزادانه، خودانگیخته و فراغتی است. در زیست امروز جامعه ما، کافه دقیقا کارکرد چنین پایگاه غیررسمی را بازتولید میکند. کافه انگار سنگری در برابر فرسایش اداری و شغلی و مفری موقت از فضای سنتی خانواده است.
اما واقعیت میدانی در ایران امروز، فاصله معناداری با این تصویر پیدا کرده. جهش سرسامآور قیمتها و هزینه سنگین منوها، کافه را از بستری همگانی و در دسترس، به فضایی شدیدا گزینشی و طردکننده بدل کرده است. با کالایی شدن این فضا و غلبه فرهنگ بصری شبکههای اجتماعی، کافهها کارکرد گفتوگومحور و عمومی «فضای سوم» را تا حد زیادی از دست دادهاند. امروز این کنجهای شهری بیش از آنکه مجالی برای تنفس جمعی باشند، به صحنهآراییهایی لوکس برای ثبت تصویر، نمایش سبک زندگی و اثبات تعلق به طبقهای برخوردار تغییر ماهیت دادهاند؛ جایی که حضور در آن، پیش از هر چیز، نمایشی از تمایز است.
از طعم گفتوگو تا ژست ماچا
سرگذشت قهوه در ایران بازتابی است از فراز و فرودهای زیست جمعی در این سرزمین. قهوه کارش را با گشودن نخستین افقهای گفتوگوی مدنی و برابری کلامی در قهوهخانههای اصفهان صفوی آغاز کرد، در رکود دوران قاجار جایش را به چای بخشید تا نامش بر تابلوی پاتوقهای سنتی منجمد شود و چند دهه پیش در سیمای کالایی لوکس برای فاصلهگذاری طبقاتی تجدید حیات یافت.
برخلاف این تلقی خوشبینانه که کافه امروز دیگر صحنهای برای تفاخر نیست و مجالی است برای تنفس عمومی اما بیش از آنکه پناهگاهی برای تنفس باشد، به صحنه تمامعیار مصرف نمایشی بدل شده است. کافهنشینی دیگر نه تمرین زیست مدنی، بلکه ابزاری برای نمایش سرمایه و تشخص طبقاتی است. شاید روشنترین تصویر این روزها را بشود در تبوتاب «ماچا» در کافهها دید که از دل سنتی آرام و شرقی بیرون آمد و ناگهان به نمادی از یک زندگی شیک بدل شد. سفارش دادن ماچالاته دیگر چندان ربطی به طعم یا ذائقه نداشت؛ بیشتر ژستی بود پیش چشم دوربینها و قاب گوشیها؛ تصویری خوشرنگ که بیصدا قرار بود تفاوت سلیقه، تمایز و تعلق به دنیایی خاصتر را یادآوری کند.
نظر شما