۱۴ آبان ۱۴۰۵ - ۰۸:۵۹
کد مطلب: ۲۶٬۷۷۴

بازخوانی اسناد انسان مکتب ولایت

آرشیو معکوس

پارسا حافی _ آگاه مسائل سیاسی

بگذارید با چیزی شروع کنم که در روایت‌های معمول به حاشیه برده می‌شود. در روزهای نخست تسخیر سفارت آمریکا در تهران، دانشجویان با دستگاهی روبه‌رو شدند که کارش نابودی بود.

آگاه: کاغذخردکن. دستگاهی ساده با منطقی ساده. نابودی. دستگاه اسناد را چنان رنده کرده بود که خواندنشان تقریبا ناممکن بود. اگر منطق عمل آن عزیزان، منطق نتیجه بود، همان‌جا باید کار را تمام‌شده می‌دیدند و ساختمان و هر آنچه در آن بود را به آتش می‌کشیدند. در این صورت اسناد از میان رفته بود و دیگر چیزی برای به‌ دست‌ آوردن باقی نمانده بود.
اما ایشان احساسی عمل نکردند. بدون تعلل، تمام تکه‌های کاغذ را جمع کردند و با صرف ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها زمان و دقت و تلاش از دل همان تکه‌ها، ۷۰ جلد کتاب بیرون آوردند. واقعا چرا کسی باید برای بازسازی کاغذهایی که عملا نابود شده، این ‌همه وقت بگذارد؟
برای فهم این پرسش، باید به این نکته کوچک توجه کرد که دستگاه‌های خردکن، تصادفی آنجا نبوده‌اند. سفارت آمریکا در تهران، سال‌ها مرکز جمع‌آوری اطلاعات و هدایت جریان‌هایی بود که مامور به کودتا و اختلاف‌افکنی و خرابکاری بودند. آن اسناد، حافظه این نقشه‌ها بود و خرد کردن آنها، آخرین تلاش برای پاک کردن رد پاها. پاک‌کردنی که اگر انجام می‌شد تاریخ بی‌سند می‌ماند و هر روایتی قابل انکار. کسی که سند را نابود می‌کند خوب می‌داند که آن سند، علیه اوست. پس دانشجویان خط امام در واقع در برابر پاک ‌کردن حافظه قیام کرده بودند.
پاسخ رایج به این ایستادن این است که آنها می‌خواستند توطئه‌های آمریکا را افشا کنند. این درست است، اما فقط بخشی از ماجراست. افشا کردن تنها هدف میانی است. هدف اصلی آنها چیز دیگری بود. آنها نمی‌خواستند بگذارند حقیقت در وضعیت خردشده باقی بماند. دستگاه کار خودش را انجام داده و اطلاعات را از دسترس خارج کرده بود و آنها داشتند کار دستگاه را باطل می‌کردند. این یک عمل معرفتی بود و نوعی بازپس‌گیری حافظه.
اینجا باید روی یک نکته توقف کنیم. ما تسخیر سفارت را در چارچوب مبارزه با استکبار یا ضدیت با آمریکا می‌فهمیم. اما چیزی که در آن روزها اتفاق افتاد، فراتر و عمیق‌تر از یک رویارویی سیاسی، یک وارونگی آرشیوی است. برای سال‌ها، سفارت آمریکا در تهران مرکز جمع‌آوری اطلاعات بود. اطلاعاتی درباره مردم ایران، درباره گروه‌ها و شخصیت‌ها و جریان‌ها. جهت جریان اطلاعات نیز همیشه یک‌طرفه و از ایران به آمریکا بود و آن روز، این جهت وارونه شد. دانشجویان، آرشیو طرف مقابل را از دستش گرفتند و آن را به روی همگان گشودند. سندهایی که برای آنها نوشته شده بود، حالا برای جهان خوانده می‌شد.
این وارونگی، همان چیزی است که هیمنه آمریکا را در آن روزها شکست. فقط این نبود که چند جوان، چند ساختمان را گرفته باشند؛ آنها کاری کرده بودند که هیچ‌کس انتظارش را نداشت. آنها حافظه تاریخی را از طرف مقابل گرفته و به تملک خود درآورده بودند.
از زاویه دیگر، اگر تسخیر سفارت را فقط واکنشی به توطئه ببینیم، آن را به یک حادثه تاریخی تقلیل داده‌ایم. اما اگر آن را کنشی معرفتی ببینیم، مسئله‌ای مهم‌تر آشکار می‌شود. انسانی که این کار را کرد، از جنس دیگری بود. او با محاسبه هزینه و فایده کار نمی‌کرد که اگر می‌کرد، هرگز وارد سفارت نمی‌شد. اگر می‌کرد، هرگز ساعت‌ها پشت میز برای چسباندن تکه‌های کاغذ نمی‌نشست. او با منطق دیگری کار می‌کرد. با منطق امانت! او خودش را امانت‌دار حافظه یک ملت می‌دانست و امانت‌دار حق ندارد بگوید چه فایده. امانت‌دار فقط یک وظیفه دارد و آن هم نگه‌ داشتن تمام و کمال امانت است.
آن دانشجویان در دو جهان زندگی می‌کردند. در یک جهان، کتاب می‌خواندند، بحث می‌کردند، به آینده فکر می‌کردند. اما در جهان دیگر، با واقعیتی روبه‌رو بودند که هیچ‌کدام از کتاب‌ها برایشان توضیح نداده بود. واقعیت کشوری که ابرقدرت آن روزها به خودش اجازه می‌داد در آن هر کاری بکند و آنها باید انتخاب می‌کردند که در جهان اول بمانند و تماشاگر باشند، یا وارد جهان دوم شوند و کاری بکنند و البته که انتخاب‌شان جهان دوم بود.
این منطق در دنیای امروز غریب است. ما در عصری زندگی می‌کنیم که خرد کردن به یک صنعت تبدیل شده. در این حکمرانی نوین صنعتی انسان به اطلاعات تبدیل می‌شود، اطلاعات ریزریز می‌شود، از بستر جدا می‌شود و در حجمی بی‌پایان غرق می‌شود و ما، اغلب ما، در برابر این خرد شدن تسلیم می‌شویم. می‌گوییم حقیقت را نمی‌شود فهمید. می‌گوییم همه‌چیز نسبی است. می‌گوییم برای من چه فایده دارد؟ و همین «چه فایده» است که ما را از آن جوان‌ها جدا می‌کند.
آنچه در ۱۳ آبان ۵۸ اتفاق افتاد، بیش از آنکه یک رویارویی سیاسی باشد، یک کنش ضدفنای حافظه بود. دانشجویان، در برابر ماشینی که کارش نابودی سند بود ایستادند و حق را از دل نابودی بیرون کشیدند. این، تعریف دیگر «انسان‌مکتب» است. کسی که در برابر خرد شدن، بازسازی می‌کند و در برابر فراموشی، یادآوری. این دو، یک کارند، کنار هم گذاشتن تکه‌ها.
این تعریف، با تصویر رایج از انسان انقلابی فرق دارد. تصویر رایج، او را با شعار و مشت گره‌ کرده می‌شناسد. اما آنچه در آن روزها گذشت، از جنس صبر بود و این صبر، از جنس قدرت بود، نه از جنس ضعف. آنها داشتند کاری می‌کردند که هیچ دوربینی ثبتش نمی‌کرد. هیچ شعار و نمایشی همراهش نبود. فقط اراده‌هایی بود که تکه‌ها را کنار هم می‌گذاشت و همین اراده‌ها، بیش از هر شعار و فریادی هیمنه طرف مقابل را شکستند.
قصه امروز ما هم همین است. مشابه و تکراری. فقط امروز ما در برابر کاغذ خردکن‌های تازه‌ای ایستاده‌ایم. دستگاه‌هایی که در ذهن‌ها کار می‌کنند، دستگاه‌های فراموشی، دستگاه‌های تحریف، دستگاه‌های «همه‌چیز نسبی است». حال در برابر این خرد شدن، آیا حاضریم بنشینیم و تکه‌ها را کنار هم بگذاریم؟
جواب آنها ۷۰ جلد شد. ما قرار است چند جلد به دست آیندگان بدهیم؟

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.