آگاه: این رد پای آفتاب، قرنها بعد در رگهای جوانانی جریان یافت که دست در دست یکدیگر، شانهبهشانه در میانه آتش و دود، معنای برادری و خواهری را از یک پیوند خونی ساده به یک همپیمانی آسمانی و آرمانی بدل کردند. در روزهای حماسی و تلخ جنگ ۴۰ روزه، بازخوانی این پیوند مقدس در سیمای خواهران و برادرانی متجلی شد که با هم ایستادند، در کنار هم بال گشودند و مزارشان تا ابد نماد مجاهدت و ایستادگی خانوادگی در راه دین و وطن شد.
تاریخ تشیع هیچگاه بیستوسوم ربیعالاول سال ۲۰۱ هجری قمری را از یاد نمیبرد؛ روزی که ناقه حامل کریمه اهلبیت، حضرت فاطمه معصومه (س)، به دروازههای شهر قم رسید. اشراف و مردم شهر، به پیشتازی موسی بن خزرج اشعری، با اشک شوق و طبقهای گل به استقبال کاروانی رفتند که عطر مدینهالنبی و غربت آلالله را در خود نهفته داشت. مهار ناقه بانو در دست بزرگ خاندان اشعری قرار گرفت و کاروان در میان هلهله شوق و گریه ارادت مؤمنان، وارد شهری شد که از سالها پیش، پناهگاه و مامن دوستداران عترت رسولالله (ص) نام گرفته بود.
اما این هجرت سترگ، حرکتی صرف برای دیدار خویشاوندی نبود؛ بلکه تداوم حرکتی الهی، سیاسی و تمدنساز بهشمار میرفت. یک سال پیش از آن، مامون عباسی با نقشهای مزدورانه، امام علی بن موسیالرضا (ع) را از مدینه به مرو تبعید کرده بود تا ارتباط امام با پایگاههای مردمی جهان اسلام را قطع کند و ایشان را در دایره نظارت مستقیم دربار قرار دهد. در چنین شرایط خفقانآوری، هجرت حضرت فاطمه معصومه (س) به همراه کاروانی از برادران و برادرزادگان از مدینه به سوی خراسان، در واقع شکستن خط حصر و رساندن پیام حقانیت و امامت بود.
حضرت معصومه (س) به عنوان خواهر و همراه معنوی امام، نمیتوانست در برابر این غربت و غربال تاریخی خاموش بماند. کاروان ایشان در طول مسیر طولانی حجاز تا فلات ایران، در هر آبادی و منزلی، به پایگاهی برای روشنگری و معرفی خط اصیل اهلبیت (ع) تبدیل شد. سختیهای طاقتفرسای راه کویری، رنج بیماری و شبیخون عمال حکومت عباسی در نزدیکی شهر ساوه نتوانست اراده پولادین این بانوی بزرگوار را متزلزل سازد. وقتی در ساوه کاروان مورد هجوم قرار گرفت و جمعی از همراهان به شهادت رسیدند و بانو نیز دچار بیماری و رنجور از مسمومیت شدند، نگاهشان را به افقی روشن دوختند و پرسیدند: «میان ما و قم چه اندازه فاصله است؟»
پاسخ ۱۰ فرسخ بود و بانو فرمودند: «مرا به قم ببرید، زیرا از پدرم شنیدم که فرمود شهر قم مرکز شیعیان ماست.» ورود حضرت معصومه (س) به قم و اقامت ۱۷ روزه ایشان در «بیتالنور» تا لحظه ارتحال ملکوتیشان، بذری را در دل کویر کاشت که ثمره آن در قرنهای بعد، حوزه علمیه قم و خیزشهای بزرگ دینی و ضد استبدادی شد. این هجرت تاریخی نشان داد که پیوند خواهر و برادری، آنگاه که بر محور ولایت، ایمان و آرمانخواهی شکل بگیرد، تاریخ را دگرگون میسازد و از مرز زمان و مکان فراتر میرود.
روایت خواهران و برادران جنگ ۴۰ روزه
قرنها پس از غروب آفتاب قم، جلوههای همان خواهری و برادری برخاسته از مکتب توحید، در صحنه دفاع از کیان و شرف ایران اسلامی تکرار شد. در روزهایی که هجوم گسترده دشمن، سراسر خاک میهن را با آتش و انفجار روبهرو ساخت و دورانی با عنوان جنگ ۴۰ روزه در تاریخ این سرزمین رقم خورد، خانههای مردم به سنگرهای مقاومت تبدیل شدند.
در این کارزار سهمگین، آنچه روایتی بدیع، عاطفی و در عین حال شکوهمند به حماسه مردم بخشید، ایستادگی و شهادت همدوش خواهران و برادرانی بود که در سختترین تهاجمات موشکی و هوایی، پیوند عاطفی خود را به سپری از شجاعت و ایثار بدل ساختند. آنان نه در جبهههای دورافتاده، بلکه در سنگرهای علم و پژوهش، در کوچهها و خیابانها و حتی در مسیرهای جادهای، همراه و غمخوار یکدیگر ماندند. روایت خواهران و برادران شهید در جنگ ۴۰ روزه، تابلویی بینظیر از همبستگی نسلی است که پای عهد خود با ولایت و وطن، خون خود را درهم آمیختند.
معراج مرتضی و فاطمه در سنگر خدمت و تحقیق
در محلهای ساده و بیآلایش در جنوب تهران، خانهای قرار دارد که دیوارهایش روایتگر داستانی غریب و افتخارآفرین از شهادت سه فرزند است. حاج نادر سارنگ، پدری که چین و چروک صورتش حکایت از سالها حضور در جبهههای حق علیه باطل دارد، با آرامشی از جنس کوه از فرزندانش یاد میکند: «ما یک خانواده هفتنفره بودیم. سالها با نان حلال و ذکر اهلبیت بچهها را بزرگ کردیم. اما حالا سه ستاره از این خانه پر کشیدهاند: محمدمصطفی، مرتضی و فاطمه.»
داستان شهادت در این خانواده از سال ۱۴۰۰ آغاز شد؛ جایی که محمدمصطفی، فرزند جهادگر خانواده و برادر دوقلوی مرتضی، در جریان یک اردوی خدمترسانی به مناطق محروم به فیض شهادت نائل آمد. داغ مصطفی سنگین بود، اما برای مرتضی حکم یک بیدارباش ابدی را داشت. مرتضی پس از رفتن برادر، گویی روح دو جوان مؤمن را در یک کالبد به دوش میکشید. او تمام طرحها، کلاسهای تربیتی و مسئولیتهای جهادی مصطفی را بر عهده گرفت و کوشید لحظهای نگذارد سنگر برادر خالی بماند.
اما در این مسیر پرفراز و نشیب، مرتضی تنها نبود. بال دیگر پرواز او، خواهر بزرگترش فاطمه بود. فاطمه، متولد ۱۳۷۳، دختری سرشار از حیا، هوش و همت بود که سالها عمر خود را در امور خیریه و رسیدگی به خانوادههای بیبضاعت صرف کرده بود. پیوند عاطفی فاطمه و مرتضی فراتر از رابطه معمولی یک خواهر و برادر بود؛ آنان در افکار، برنامهها و فعالیتهای انقلابی، یار غار و همراه همیشگی یکدیگر بودند. وقتی مرتضی در یک مجموعه پژوهشی و تحقیقاتی حساس در حوزه صنایع راهبردی کشور مشغول به خدمت شد، فاطمه نیز با تخصص علمی خود به آن مجموعه پیوست تا دوشادوش برادر، بخشی از بار جهاد علمی کشور را به دوش بکشد.
با آغاز جنگ ۴۰ روزه و قرار گرفتن شهرها در آماج بمبارانهای بیامان، شرایط بسیار بحرانی شد. هشدارهای امنیتی و خطرات بمباران مراکز حساس لحظهای قطع نمیشد، اما مرتضی ۲۶ ساله و فاطمه ۳۱ ساله حتی یک روز محل خدمت خود را ترک نکردند. صبح روز یازدهم اسفند، در حالی که آژیرهای خطر در پایتخت به صدا درآمده بودند، مرتضی و فاطمه با مادر و پدر خداحافظی کردند و راهی مجموعه پژوهشی شدند. ساعاتی بعد، ساختمانی که این خواهر و برادر در آن مشغول تلاش بودند، مورد اصابت مستقیم بمبهای هدایتشونده دشمن قرار گرفت؛ ساختمانی در تهرانپارس.
شدت انفجار به حدی بود که سازه به تلی از خاکستر و آوار بدل شد. پیکر مطهر مرتضی سه روز پس از جستوجوی مداوم از میان آوارها پیدا شد، در حالی که هنوز پلاک خدمت بر گردن داشت. اما چشمانتظاری برای یافتن نشانهای از فاطمه، هشت روز به طول انجامید. سرانجام با انجام آزمایشهای ژنتیکی، قطعاتی از پیکر مطهر فاطمه شناسایی شد و به آغوش خانواده بازگشت. پیکر این خواهر و برادر باوفا در کنار یکدیگر در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) آرام گرفت؛ مزاری که امروز یادآور خواهر و برادری است که از پای درس مکتب حضرت معصومه (س) برخاستند و در سنگر علم و مقاومت تا پای جان در کنار هم ماندند.
غروب معصومیت سوگند و سینا در جاده هجرت

در فصلی دیگر از جنایات ثبتشده در تقویم جنگ ۴۰ روزه، معصومیت و پیوند خواهر و برادری در چهره دو نوجوان جلوهگر میشود: سوگند و سینا مولایی. خانواده مولایی، متشکل از پدر خانواده آرش مولایی، مادر فداکار الهام رجبی و سه فرزندشان، دختر بزرگ خانواده سوگند و دو برادر دوقلو به نامهای سینا و سهیل بودند؛ خانوادهای سرشار از نشاط، محبت و امید به فردا.
با شدت گرفتن حملات هوایی و ناامن شدن مناطق مسکونی تهران در اواسط جنگ، آرش و الهام تصمیم گرفتند برای حفظ جان فرزندانشان، چند روزی شهر را ترک کرده و به زادگاه اجدادی خود در اردبیل پناه ببرند. روز چهاردهم اسفند، چمدانها بسته و خودروی خانواده راهی جاده شد. کودکان با شور و شوق کودکانه از پنجره به جاده نگاه میکردند، غافل از آنکه کینه دشمن کورتر از آن است که تفاوتی میان خط مقدم و جادههای عبوری غیرنظامیان قائل شود.
عقربههای ساعت به حدود ۱۶ نزدیک میشد که خانواده مولایی برای استراحتی کوتاه و صرف غذا در مجتمع خدماتی و رفاهی پاسارگاد، واقع در محور مواصلاتی قزوین به زنجان، توقف کردند. محوطه رستوران مملو از خانوادهها و مسافرانی بود که از مناطق جنگزده فاصله میگرفتند. ناگهان، آسمان به غرش درآمد و سه فروند موشک شلیکشده توسط جنگندههای متجاوز، مجتمع پاسارگاد را به جهنمی از آتش، آهنپاره و دود تبدیل کرد.
موج سهمگین انفجار در فضایی بسته، فاجعهای انسانی به بار آورد و بیش از ۷۰ انسان بیگناه را در خون غلطاند. در آن دقایق وحشتبار، آرش و همسرش الهام، جان خود را فدای در آغوش کشیدن فرزندان کردند، اما ترکشهای بیرحم و آوار سنگین مجالی نداد. سوگند نوجوان و برادرش سینا، خواهر و برادری که همواره همبازی و مایه امید یکدیگر بودند، در کنار پدر و مادر به شهادت رسیدند. از آن جمع گرم خانوادگی، تنها سهیل، برادر دوقلوی سینا، زنده ماند. سهیل در حالی که بدنش بر اثر موج انفجار و سوختگی بیحس شده بود، توسط امدادگران از زیر خروارها خاک و سنگ بیرون کشیده شد. او ساعتها در بیمارستان چشمانتظار پدر، مادر، خواهر و برادر دوقلویش ماند، اما حقیقت بسیار تلخ بود. سهیل امروز با وجود سن کم، بار اندوهی به وسعت یک تاریخ را به دوش میکشد. او که روزگاری شادابترین خندهها را با سینا و سوگند قسمت میکرد، اکنون با روحی استوار و صبری ستودنی ایستاده است تا شاهدی زنده بر مظلومیت خانوادهاش و خوی درنده دشمنی باشد که حریم امن یک مسافرت خانوادگی را به قتلگاه بدل ساخت.
شهیدان زارعی و تجلی وفاداری

در چهاردهمین روز از جنگ ۴۰ روزه، بهشت زهرا (س) شاهد یکی از باشکوهترین و در عین حال جانگدازترین آیینهای تشییع بود. موجی از جمعیت عزادار، پیکرهای شهدای حملات موشکی را تشییع میکردند، اما در میان کاروان شهیدان، نام پنج عضو از یک خانواده قلبها را به درد آورد: خانواده شهیدان زارعی.
فیضالله زارعی و همسرش ایران برزگر به همراه فرزندانشان رضا، الهام و الهه زارعی در پی اصابت موشک به محله مسکونیشان به فیض شهادت نائل آمدند. در این میان، پیوند عاطفی و همسرنوشتی رضا و دو خواهرش الهام و الهه، یادآور پیوندهای عاشورایی در عمق جامعه معاصر ایران بود. این خواهران و برادر، در دامن خانوادهای متدین پرورش یافته بودند.
لحظه ورود پیکرهای پاک رضا، الهام و الهه به قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س) و تدفین آنان در کنار یکدیگر، صحنهای فراموشنشدنی از ایستادگی یک ملت را ثبت کرد. خاکی که پیکر برادر را در کنار دو خواهرش در آغوش کشید، گواه آن بود که در منطق دفاع از شرف، خواهران و برادران این آب و خاک در سنگر شرف و حیات ابدی از یکدیگر جدا نمیشوند. شهادت همزمان این خواهران و برادر، نمادی روشن از جنایت گستردهای شد که تمامیت حیات خانوادگی مردم ایران را هدف گرفته بود، اما در عوض، پیوند آنان را در حافظه تاریخی ملت جاودانه ساخت.
تلاقی تاریخی ایمان، هجرت و شهادت
پیوند خواهر و برادری در فرهنگ دینی و هویت ملی ما، همواره سرچشمه زیباترین حماسهها بوده است. از حضرت زینب کبری (س) در صحرای کربلا که دوشادوش سیدالشهدا (ع) ایستاد و پیام عاشورا را ماندگار ساخت، تا هجرت تاریخساز حضرت معصومه (س) به شوق دیدار و نصرت امام هشتم در بیستوسوم ربیعالاول، همگی حکایت از آن دارند که پیوند خونی هنگامی که با عیار ایمان، ولایت و حقیقت سنجیده شود، به عهدی ازلی و ابدی بدل میشود.
حماسه شهدای جنگ ۴۰ روزه، امتداد مستقیم همان مکتب و سیره نورانی است. اگر در سال ۲۰۱ هجری، بانوی کرامت در راه پیوستن به برادر و یاری امام زمان خویش رنج سفر را به جان خرید و در خاک قم جاودانه شد، امروز نیز نام شهیدان فاطمه و مرتضی سارنگ، سوگند و سینا مولایی و الهام، الهه و رضا زارعی و بسیاری از خواهران و برادران شهید دیگر در میناب و سایر استانها در تارک تاریخ مقاومت این مرز و بوم میدرخشد. آنان نشان دادند که در طوفانهای سخت روزگار، دست خواهر و برادر از دست یکدیگر رها نمیشود، مگر در لحظه معراج به سوی معبود؛ حقیقتی ماندگار که پرچم عزت و مظلومیت این سرزمین را همواره برافراشته نگه خواهد داشت.
نظر شما