آگاه: در روزهای بزرگ سوگ، شهر رفتار دیگری پیدا میکند. خیابان فقط محل عبور نیست؛ به رودی بدل میشود که از هزار خانه و کوچه به هم میپیوندد. دستها بالا میآیند، نه فقط برای بدرقه یک پیکر، بلکه برای نگهداشتن چیزی نامرئی که در هوا پخش شده است؛ چیزی میان اشک و عهد. چهرهها را که نگاه کنی، میبینی هر کس انگار با پارهای از زندگی خودش آمده است: پیرمردی که عصا را محکمتر میفشارد، مادری که کودک را به سینه میچسباند، جوانی که در سکوت، بیشتر از هر خطابهای حرف میزند. اینجا دیگر یک تابوت در میان جمعیت حرکت نمیکند؛ این، عبور یک معنا از میان هزاران جان است.
خاک، برای تن، پایان نسبت با جهان است؛ اما برای بعضی جانها، آغاز نسبتهای تازه. بذر را هم اگر از سطح زمین برداری و در تاریکی خاک پنهان کنی، ظاهرش شبیه دفن شدن است؛ اما حقیقتش شروع تکثیر است. آنچه امروز از دیده پنهان میشود، فردا از هزار شکاف خاک سر برمیآورد. به همین دلیل، بعضی تشییعها را نمیشود فقط مراسم خاکسپاری دانست. اینها بیشتر به لحظهای شبیهاند که دانه، شکل پیشین خود را از دست میدهد تا به صورتی فراختر بازگردد.
آدمی اگر فقط در قامت جسم تعریف شود، مرگ پایان اوست. اما اگر در گوشها چیزی کاشته باشد، اگر در دلها آتشی روشن کرده باشد، اگر در زبان مردم واژهای تازه برای فهم رنج و امید گذاشته باشد، دیگر با رفتن بدن، تمام نمیشود. آنگاه پیکر به خاک میرود، اما صدا در کوچهها میماند؛ نگاه در حافظهها تکرار میشود و راه، در قدمهای دیگران ادامه پیدا میکند. تن، یک نفر بود؛ اما معنا، ناگهان بسیار میشود. همین است راز آن لحظهای که جمعیت، در ظاهر برای وداع آمده، اما در باطن، حامل چیزی تازه از میدان بیرون میرود.
سوگ بزرگ، اگر راستین باشد، مردم را فقط گریان نمیکند؛ بیدار میکند. اشک، در اینجا صرفا نشانه اندوه نیست؛ نوعی شستوشوی چشم است تا چیزهایی دوباره دیده شوند که روزمرگی روی آنها غبار نشانده بود. در چنین لحظهای، جامعه فقط یک فقدان را ثبت نمیکند، بلکه خودش را از نو میخواند: چه داشتیم؟ چه از دست دادیم؟ و اکنون چه باید بشویم؟ این پرسش آخر، مهمتر از همه است. ارزش یک وداع تاریخی به حجم جمعیت نیست؛ به کیفیت بازگشت آدمها به خانههایشان است. آیا هرکس با خود تکهای مسئولیت میبرد؟ آیا از دل این ماتم، فهمی تازه متولد میشود؟ آیا غیبت یک تن، به حضور پررنگتر یک راه میانجامد؟ شاید راز شکوه بعضی تشییعها در همین باشد که مردم در آنها فقط شاهد پایان نیستند؛ شریک آغازند. هر شانهای که زیر بار تابوت میرود، انگار سهمی از ادامه را هم برمیدارد. هر قدمی که در این راه برداشته میشود، فقط همراهی با یک پیکر نیست؛ تمرین وفاداری به معنایی است که باید از این پس بیصاحب نماند. در چنین صحنهای، مرز میان «او» و «ما» کمکم کمرنگ میشود. یک زندگی منفرد، در هزاران زندگی دیگر توزیع میشود. اینجاست که مرگ، به زبان زمین ترجمه میشود، اما نتیجهاش در آسمان جانها دیده میشود.
بعضی روحها برای ماندن، ناچارند بروند. نه از آن رو که نبودن را بر بودن ترجیح دادهاند، بلکه چون ظرف حضورشان دیگر در قامت یک جسم نمیگنجد. خاک، هرقدر فراخ باشد، برای برخی وسعتها تنگ است. آنها وقتی میروند، تازه در اندازه واقعی خود ظاهر میشوند: در حافظه مردم، در تکرار نامی که به نشانهای بدل میشود، در تصمیمهایی که پس از آنان گرفته میشود و در راهی که ناگهان میفهمیم باید بیوقفه ادامه یابد.
پس چه بسا درستتر آن باشد که این لحظه را نه صرفا وداع، که رویش بنامیم؛ نه فقط تدفین، که تکثیر. اینجا پایان یک تن را میبینیم، اما آغاز هزار اراده را نیز و مگر تولد، همیشه با فریاد نخستین شناخته میشود؟ گاهی تولد، در سکوت سنگین جمعیتی رخ میدهد که ایستادهاند، اشک میریزند و در همان حال، چیزی در درونشان آرامآرام قد میکشد.
۱۷ تیر ۱۴۰۵ - ۲۳:۱۷
کد مطلب: ۲۳٬۶۲۱
یک زندگی منفرد، در هزاران زندگی دیگر توزیع میشود
تشییع یک تن؛ تکثیر یک معنا
دکتر نصیبه سادات حسینی _ پژوهشگر و مدرس دانشگاه
بعضی رفتنها شبیه خاموشی نیست؛ شبیه گشوده شدن دری است که تا پیش از آن، فقط دیوار به نظر میرسید. مرگ برای آنان که عمرشان را در انباشتن نام و نان نگذراندهاند، پایان حضور نیست؛ بیشتر شبیه ترک برداشتن پوستهای است که دیگر تاب وسعت جان را ندارد. پیله، وقتی میشکافد، کسی برای نخهای پارهشده عزاداری نمیکند؛ چشمها به پرواز دوخته میشود. از همین روست که گاهی وداع، از تولد روشنتر است.
نظر شما